تبليغاتX
neveshtehaye del

  

عشق, خودش خواهد آمد.

نمی توان از آن فرار کرد.

عشق خودش آهسته آهسته می آيد و در گوشه ای از قلب مهربانت

 آرام و بی صدا می نشيند.

و تو متوجه نخواهی بود و بعد ذره ذره قلبت را پر می کند.

 کم کم مثل ساقه ی "مهر گياه" در تمام جانت ميپيچد.

و ريشه می دواند, به طوری که بی آن نمی توانی تنفس کنی.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/29ساعت 8:23  توسط del-koochik | 

 

 

خيلي سخته كه بغض داشته باشي اما نخواي كسي بفهمه...

خيلي سخته كه عزيزترين كست ازت بخواد فراموشش كني...

خيلي سخته كه روزه تولدت همه بهت تبريك بگن جز اوني كه فكر ميكني بخاطرش زنده ايي...

خيلي سخته كه غرورتو به خاطره يه نفر بشكني بعد بفهمي دوستت نداره...

خيلي سخته كه با آب خوردن بخواي بغضتو بفرستي پايين اما يه دفه اشك از چشات جاري بشه...

خيلي سخته كه كسي رو دوست داشته باشي اما ندونه...

خيلي سخته كه دوسش داشته باشي اما نتوني باهاش بموني...

خيلي سخته كه عشق رو از نگاه كسي بخوني اما نتونه بهت بگه...

خيلي سخته كه ازت بپرسه كه حاضري باهام بموني؟ و تو با اينكه آرزويي جز اين نداري, فقط به خاطره خودش مجبور باشي بگي نه...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/23ساعت 5:55  توسط del-koochik | 
 

اگر دروغ رنگ داشت هر روز، شايد ده ها رنگين کمان در دهان ما نطفه ميبست و بيرنگی کمياب ترين چيزها بود.


اگر عشق، ارتفاع داشت من زمين را در زير پای خود داشتم و تو هيچگاه عزم صعود نميکردی. آنگاه شايد پرچم کهربايی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی.


اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ويران می کردند.


اگر براستی خواستن توانستن بود محال نبود وصال و عاشقان که هميشه خواهانند. هميشه می توانستند تنها نباشند.


اگر گناه وزن داشت, هيچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد.  تو از کوله بار سنگين خويش ناله می کردی و شايد من کمر شکسته ترين بودم.


اگر غرور نبود چشمهايمان به جای لبها سخن نمی گفتند و ما کلام دوستت دارم را در ميان نگاه های گهگاهمان جستجو نمی کرديم.

 

اگر ديوار نبود نزديک تر بوديم، همه وسعت دنيا يک خانه ميشد و تمام محتوای يک سفره سهم همه بود و هيچکس در پشت هيچ ناکجايی پنهان نميشد.


اگر ساعتها نبودند آزاد تر بوديم، با اولين خميازه به خواب ميرفتيم و هر عادت مکرر را در ميان بيست و چهار زندان حبس نمی کرديم.


اگر خواب حقيقت داشت , هميشه با تو در کنار آن ساحل سبز لبريز از ناباوری بودم , هيچ رنجی بدون گنج نبود. اما گنجها شايد بدون رنج بودند.


اگر همه ثروت داشتند, دلها سکه را بيش از خدا نمی پرستيدند و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديد, تا ديگری از سر جوانمردی بی ارزشترين سکه اش را نثار او کند. اما بی گمان صفا و سادگی ميمرد, اگر همه ثروت داشتند.

 

اگر مرگ نبود, همه کافر بودند و زندگی بی ارزشترين کالا بود. ترس نبود، زيبايی نبود. و خوبی هم شايد.


اگر عشق نبود, به کدامين بهانه می گريستيم و می خنديديم؟ کدام لحظه ناياب را انديشه مي کرديم؟ و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آورديم؟ آری!  بيگمان پيش از اينها مرده بوديم .

 

اگر عشق نبود, اگر کينه نبود, قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق می گذاشتند. من با دستانی که زخم خورده توست, گيسوان بلند تو را نوازش می کردم و تو سنگی را که من به شيشه ات زده بودم, به يادگار نگه ميداشتی. و ما پيمانه هايمان را در تمام شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان می نوشيديم.


اگر خداوند يک آرزوی انسان را برآورده می کرد , من بيگمان دوباره ديدن تو را آرزو می کردم و تو نيز هرگز نديدن مرا ... آنگاه نمي دانم براستی خداوند کداميک را ميپذيرفت؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت 4:49  توسط del-koochik | 
 

کسي درد خنديدنم را نفهميد

و از ريشه پوسيدنم را نفهميد

همان اول راه او از من جدا شد

که  بيراهه پيچيدنم را نفهميد

زمين و زمان پشت سر ميزد اما

کسي بر زمين خوردنم را نفهميد



چنان نرم و آهسته در خود شکستم

که حتي ترک خوردنم را هم نفهميد......

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت 4:46  توسط del-koochik | 
 

در روزگارهای قديم جزيره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات .

روزی به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير قايقهايشان کردند.

اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزس از جزيره روی آب نمانده بود عشق تصميم گرفت تا برای نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت که با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.

"
ثروت، مرا هم با خود می بری؟"

ثروت جواب داد:

"
نه نمی توانم. مفدار زيادی طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايی برای تو ندارم."

عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقی زيبا در حال رد شدن از جزيره بود کمک بخواهد.

"
غرور لطفاً به من کمک کن."

"
نمی توانم عشق. تو خيس شده ای و ممکن است قايقم را خراب کنی."



پس عشق از غم که در همان نزديکی بود درخواست کمک کرد.

"
غم لطفاً مرا با خود ببر."

"
آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم."

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدايی شنيد:

"
بيا اينجا عشق. من تو را با خود می برم."

صدای يک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگاميکه به خشکی رسيدند , ناجی به راه خود رفت.


عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مديون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسيد:

"
چه کسی به من کمک کرد؟"

دانش جواب داد: "او زمان بود."

"
زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"



دانش لبخندی زد و با دانايی جواب داد که:

"
چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند."

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/02ساعت 8:8  توسط del-koochik | 

 

اين متن رو يه جا ديدم, گفتم شايد شما هم دوست داشته باشيد

 

 

با يه شكلات شروع شد ...

 

 من يه شكلات گذاشتم توی دستش... اون يه شكلات گذاشت توی دستم...

 

سرم رو بالا کردم... سرش رو بالا كرد...

 

ديد كه منو می شناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ...

 

گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ...

 

خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ...

 

گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم...

 

تا بهشت... تا جهنم...

 

تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ...

 

خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت میخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ...

 

نگاهم كرد... نگاهش كردم...

 

باور نمی كرد... می دونستم...

 

اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهميد...

 

گفت "بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ...

 

گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ...

 

هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من...

 

باز همديگه رو نگاه می كرديم... يعنی كه دوستيم... دوست دوست...

 

من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمويی هستی!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ...

 

می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم ميشه... می خوام تموم نشه... برای هميشه بمونه" ...

 

صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم...

 

گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی؟" ...

 

گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم" ...

 

و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...

 

يک ماه...

دو ماه...

سه ماه ...

هفت ماه ...

يک سال

و ....

 

من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته...

 

اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها...

 

ميگه "ميرم ، اما زود بر می گردم" ...

 

من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده...

 

يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت...

 

يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ...

يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت" ...

 

يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد...

 

خنديدم... می دونستم دوستی من تا نداره...

 

می دونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه...

 

خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد...

 

 

حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 7:9  توسط del-koochik |