![]() |
![]() |
|
|
عشق, خودش خواهد آمد. نمی توان از آن فرار کرد. عشق خودش آهسته آهسته می آيد و در گوشه ای از قلب مهربانت آرام و بی صدا می نشيند. و تو متوجه نخواهی بود و بعد ذره ذره قلبت را پر می کند. کم کم مثل ساقه ی "مهر گياه" در تمام جانت ميپيچد. و ريشه می دواند, به طوری که بی آن نمی توانی تنفس کنی.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/02/29ساعت 8:23 توسط del-koochik |
|
|
خيلي سخته كه بغض داشته باشي اما نخواي كسي بفهمه...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/02/23ساعت 5:55 توسط del-koochik |
|
|
اگر دروغ رنگ داشت هر روز، شايد ده ها رنگين کمان در دهان ما نطفه ميبست و بيرنگی کمياب ترين چيزها بود.
اگر ديوار نبود نزديک تر بوديم، همه وسعت دنيا يک خانه ميشد و تمام محتوای يک سفره سهم همه بود و هيچکس در پشت هيچ ناکجايی پنهان نميشد.
اگر مرگ نبود, همه کافر بودند و زندگی بی ارزشترين کالا بود. ترس نبود، زيبايی نبود. و خوبی هم شايد.
اگر عشق نبود, اگر کينه نبود, قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق می گذاشتند. من با دستانی که زخم خورده توست, گيسوان بلند تو را نوازش می کردم و تو سنگی را که من به شيشه ات زده بودم, به يادگار نگه ميداشتی. و ما پيمانه هايمان را در تمام شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان می نوشيديم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/02/09ساعت 4:49 توسط del-koochik |
|
|
کسي درد خنديدنم را نفهميد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/02/06ساعت 4:46 توسط del-koochik |
|
|
در روزگارهای قديم جزيره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير قايقهايشان کردند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/02/02ساعت 8:8 توسط del-koochik |
|
|
اين متن رو يه جا ديدم, گفتم شايد شما هم دوست داشته باشيد
با يه شكلات شروع شد ... من يه شكلات گذاشتم توی دستش... اون يه شكلات گذاشت توی دستم... سرم رو بالا کردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو می شناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم...
تا بهشت... تا جهنم...
تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ...
خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت میخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... می دونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهميد... گفت "بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من... باز همديگه رو نگاه می كرديم... يعنی كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمويی هستی!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم ميشه... می خوام تموم نشه... برای هميشه بمونه" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم...
گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی؟" ...
گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم" ...
و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...
يک ماه... دو ماه... سه ماه ... هفت ماه ... يک سال و .... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ، اما زود بر می گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت" ... يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... می دونستم دوستی من تا نداره... می دونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/02/01ساعت 7:9 توسط del-koochik |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام
به وبلاگ del-koochik خوش آمدید. متنهایی رو که به نظرم قشنگ اومدن, گذاشتم تو وبلاگم. امیدوارم شما هم دوست داشته باشید. خوشحال می شم تظران شما رو هم بدونم. del-koochik |
| نوشته های پیشین |
|
88/04/01 - 88/04/31 87/03/01 - 87/03/31 87/02/01 - 87/02/31 87/01/01 - 87/01/31 86/12/01 - 86/12/29 86/11/01 - 86/11/30 86/09/01 - 86/09/30 86/08/01 - 86/08/30 86/07/01 - 86/07/30 |
| پیوندها |
|
دختر بدشانس مهناز کلبه ی با معرفتا آخرین باز مانده داستان های کوتاه من سحر نزدیک است شیطونک شکوه پسرک تنها پسر مجازی افکار پریشان لبخند عشق حرف هاي عاشقانه سبوی عشق تنهائی و دلتگی جیغ دل نوشت |
|
RSS
|