تبليغاتX
neveshtehaye del

 

در اين تاريکي و سرماي پهناور

در اين تنهايي و چشمهاي اشک آور

در اين بودن

در اين خفتن

در اين تنها تو را گفتن, تو را جستن

در اين چون اشک ناليدن، باريدن

و چون پروانه گرد شمع چرخيدن

در اين رفتن، در اين ديدن،

در اين تنها تو را چيدن، تو را بردن

و چون گل از درون ساقه خشکيدن ولي چيدن، تو را چيدن

تو را خواهم در اين دنيا

تو را ...... تنهاترين تنها .......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/25ساعت 1:1  توسط del-koochik | 

 

 می دانی که خيلی دوستت دارم ،

می دانم که نمی دانی بيش از عشق بر تو عاشقم....


می دانی که بدون تو زندگی برايم پوچ است ،

می دانم که نمی دانی بعد از تو ديگر زندگی وجود ندارد....

 

می دانی که بدون تو عاشقی برايم عذاب است ،

می دانم که نمی دانی بعد از تو ديگر قلبی نيست برای عاشق شدن....


می دانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برايم پر از درد و عذاب می شود ،

می دانم که نمی دانی بدون تو ديگر لحظه ای باقی نيست برای ادامه زندگی...



می دانی که همه فکر و زندگی من تو شده ای و تمام لحظه ها نام تو را در قلبم زمزمه می کنم ،

می دانم که نمی دانی از زندگی برايم عزيزتری ، زندگی در مقابل تو برايم کم است تو دنيای من شده ای...



می دانی که تو لايق اين قلب عاشق منی ،

می دانم که نمی دانی تو لايق تر از آن هستی که تصور می کنی!

 

می دانی که بدون تو من تنهای تنهايم ،

می دانم که نمی دانی آن زمان تنها تر از من ديگر تنهايی نيست!



می دانی که خيلی بيقرارم و انتظار می کشم که به تو برسم و تو را در آغوش خود بگيرم,

می دانم که نمی دانی از اين انتظار ديگر خسته و دلشکسته شده ام...



می دانی که از اين دوری و فاصله در بيشتر لحظه ها چشمانم خيس است ،

می دانم که نمی دانی ديگر در اعماق چشمانم اشکی نيست!



می دانی که آرزو دارم دستانت را بگيرم ، تو را در آغوش خود بفشارم ،  بر لبانت بوسه بزنم و به تنها آرزويم که رسيدن به تو می باشد برسم

 اما می دانم که نمی دانی تو همان آرزوی منی!  نمی دانی که بعد از تو به آن دنيا سفر خواهم کرد ،



می دانم و می دانم بعد از تو ديگر حتی مجالی برای نفس کشيدن نخواهد بود....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/25ساعت 0:54  توسط del-koochik | 

 

دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو اين قفس
تو اين غبار . تو اين سکوت
چه بی صدا . نفس نفس
 
از اين نامهربونی ها
دارم از غصه می ميرم
رفيق روز تنهايی
يه روز دستاتو می گيرم

تو اين شب گريه می تونی
پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد همخونه
چی ميشه عاشقم باشی

دوباره من دوباره تو
دوباره عشق دوباره ما
دو هم نفس دو هم زبون
دو همسفر دو همصدا

تو ای پايان تنهايی
پناه آخر من باش
تو اين شب مرگی پاييز
بهار باور من باش

بذار با مشرق چشمات
شبم روشنترين باشه
ميخوام آيينه ی خونه
با چشمات همنشين باشه

  

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/19ساعت 18:58  توسط del-koochik |