![]() |
![]() |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/04/29ساعت 19:35 توسط del-koochik |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/04/29ساعت 19:26 توسط del-koochik |
|
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/03/11ساعت 9:25 توسط del-koochik |
|
|
من تموم قصه هام قصه توست اونقده ميگم تا خسته شم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/03/09ساعت 4:56 توسط del-koochik |
|
|
عشق, خودش خواهد آمد. نمی توان از آن فرار کرد. عشق خودش آهسته آهسته می آيد و در گوشه ای از قلب مهربانت آرام و بی صدا می نشيند. و تو متوجه نخواهی بود و بعد ذره ذره قلبت را پر می کند. کم کم مثل ساقه ی "مهر گياه" در تمام جانت ميپيچد. و ريشه می دواند, به طوری که بی آن نمی توانی تنفس کنی.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/02/29ساعت 8:23 توسط del-koochik |
|
|
خيلي سخته كه بغض داشته باشي اما نخواي كسي بفهمه...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/02/23ساعت 5:55 توسط del-koochik |
|
|
اگر دروغ رنگ داشت هر روز، شايد ده ها رنگين کمان در دهان ما نطفه ميبست و بيرنگی کمياب ترين چيزها بود.
اگر ديوار نبود نزديک تر بوديم، همه وسعت دنيا يک خانه ميشد و تمام محتوای يک سفره سهم همه بود و هيچکس در پشت هيچ ناکجايی پنهان نميشد.
اگر مرگ نبود, همه کافر بودند و زندگی بی ارزشترين کالا بود. ترس نبود، زيبايی نبود. و خوبی هم شايد.
اگر عشق نبود, اگر کينه نبود, قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق می گذاشتند. من با دستانی که زخم خورده توست, گيسوان بلند تو را نوازش می کردم و تو سنگی را که من به شيشه ات زده بودم, به يادگار نگه ميداشتی. و ما پيمانه هايمان را در تمام شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان می نوشيديم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/02/09ساعت 4:49 توسط del-koochik |
|
|
کسي درد خنديدنم را نفهميد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/02/06ساعت 4:46 توسط del-koochik |
|
|
در روزگارهای قديم جزيره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير قايقهايشان کردند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/02/02ساعت 8:8 توسط del-koochik |
|
|
اين متن رو يه جا ديدم, گفتم شايد شما هم دوست داشته باشيد
با يه شكلات شروع شد ... من يه شكلات گذاشتم توی دستش... اون يه شكلات گذاشت توی دستم... سرم رو بالا کردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو می شناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم...
تا بهشت... تا جهنم...
تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ...
خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت میخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... می دونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهميد... گفت "بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من... باز همديگه رو نگاه می كرديم... يعنی كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمويی هستی!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم ميشه... می خوام تموم نشه... برای هميشه بمونه" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم...
گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی؟" ...
گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم" ...
و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...
يک ماه... دو ماه... سه ماه ... هفت ماه ... يک سال و .... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ، اما زود بر می گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت" ... يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... می دونستم دوستی من تا نداره... می دونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/02/01ساعت 7:9 توسط del-koochik |
|
|
در اين تاريکي و سرماي پهناور در اين تنهايي و چشمهاي اشک آور در اين بودن در اين خفتن در اين تنها تو را گفتن, تو را جستن در اين چون اشک ناليدن، باريدن و چون پروانه گرد شمع چرخيدن در اين رفتن، در اين ديدن، در اين تنها تو را چيدن، تو را بردن و چون گل از درون ساقه خشکيدن ولي چيدن، تو را چيدن تو را خواهم در اين دنيا تو را ...... تنهاترين تنها .......
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/01/25ساعت 1:1 توسط del-koochik |
|
|
می دانی که خيلی دوستت دارم ، می دانم که نمی دانی بيش از عشق بر تو عاشقم....
می دانم که نمی دانی بعد از تو ديگر زندگی وجود ندارد.... می دانی که بدون تو عاشقی برايم عذاب است ،
می دانم که نمی دانی از زندگی برايم عزيزتری ، زندگی در مقابل تو برايم کم است تو دنيای من شده ای...
می دانم که نمی دانی تو لايق تر از آن هستی که تصور می کنی! می دانی که بدون تو من تنهای تنهايم ،
می دانم که نمی دانی از اين انتظار ديگر خسته و دلشکسته شده ام...
می دانم که نمی دانی ديگر در اعماق چشمانم اشکی نيست!
اما می دانم که نمی دانی تو همان آرزوی منی! نمی دانی که بعد از تو به آن دنيا سفر خواهم کرد ،
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/01/25ساعت 0:54 توسط del-koochik |
|
|
دلم گرفت ای هم نفس
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/01/19ساعت 18:58 توسط del-koochik |
|
|
When a GIRL is quiet Millions of things are running in her mind وقتی يه دختر ساکته ميليون ها فکر در سر داره
She is thinking deeply وقتی يه دختر بحث نمی کنه در فکر عميقی فرو رفته When a GRIL looks at you with eyes full of questions She is wondering how long you will be around وقتی يه دختر با هزاران سوال در چشم به شما نگاه می کنه نگران اين هست که تا کی شما با او هستيد
When a GIRL answers “I’m fine” after a few seconds She is not at all fine وقتی يه دختر بعد از چند دقيقه به شما ميگه که خوبم يعنی واقعا" خوب نيست
When a GIRL stares at you She is wondering why you are lying وقتی يه دختر به شما خيره ميشه در تعجب که چرا شما دروغ ميگيد
When a GIRL lays on your chest She is wishing for you to be hers for ever وقتی يه دختر به سينه ی شما تکيه ميده در اين آرزو هست که شما برای هميشه مال اون باشيد
When a GIRL calls you everyday She is seeking for your attention وقتی يه دختر هر روز به شما زنگ ميزنه به دنبال جلب توجه شماست When a GIRL sms’s you everyday She wants you to reply at least once وقتی يه دختر هر روز به شما sms ميده ميخواد که حداقل يک بار جواب داشته باشه
When a GIRL says I love you She means it وقتی يه دختر ميگه عاشق شماست منظورش دقيقا" همينه
When a GIRL says that she can’t live without you She has made up her mind that you are her future وقتی يه دختر ميگه که بدون شما نميتونه زندگی کنه اين رو در ذهنش داره که شما آينداش خواهيد بود
"When a GIRL says “I miss you ....No one in this world can miss you more than her وقتی يه دختر ميگه دلش برای شما تنگ شده هيچ کس در اين دنيا به اين اندازه دل تنگ شما نمی شه.....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/12/18ساعت 23:53 توسط del-koochik |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/11/26ساعت 22:31 توسط del-koochik |
|
|
قصه تو,قصه من, قصه تگرگ و شبنم منو بشناسون دوباره به من و آينه و ديدار
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/22ساعت 4:26 توسط del-koochik |
|
|
عـشـق مـن, جـز غم دلواپسي نـيسـت
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/11/20ساعت 11:37 توسط del-koochik |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/11/19ساعت 23:21 توسط del-koochik |
|
|
بيا که تا نفسی هست يار هم باشيم به غنچه های محبت بهار هم باشيم خزان پيری ما می رسد ز راه ای دوست بيا به موسم دی برگ و بار هم باشيم چرا ز هم بگريزيم عطر مهر کجاست؟ چه جانفزاست اگر در جوار هم باشيم خيال جمع پریشان مخواه و فتنه مکن بيا که هم قدمِ روزگارِ هم باشيم به روزهای سيه شمع جان بيفروزيم چراغ روشن شب های تار هم باشيم بيا به سازِ وفا بانگ عشق سر بدهيم به نار مهر و صفا سازگار هم باشيم چو دسته دسته کبوتر به بالِ هم بر پريم چو خوشه خوشه ستاره کنار هم باشيم به شادمانیِ هم بانگ شوق برداريم چو لاله لحظه ء غم داغدار هم باشيم شهاب وار ز منظومه ها جدا نشويم چو اختران فلک در مدار هم باشيم به يک قرار نماند جهان دريغ مخور بدين قرار بيا بيقرار هم باشيم چرا به جور بکوشيم و دل بيازاريم که وقت ديدن هم شرمسار هم باشيم سمند عمر شتابنده است و فرصت تنگ بيا که تا نفسی هست يار هم باشيم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/11/19ساعت 7:39 توسط del-koochik |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/11/18ساعت 7:28 توسط del-koochik |
|
|
زندگی شاید لبخند زیبای کودکیم باشد.... شادی های وجودی بچگی هایم... دوست داشتن های خالصانه و بی ریای یک خردسال... دستان گرم و تقوای پدر... عشق و ایمان زیبای مادر... زندگی این بود... این هست... و همین خواهد بود…
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/15ساعت 20:36 توسط del-koochik |
|
|
آرزوهاتو رو یه کاغذ بنویس و یکی یکی از خدا بخواه. خدا یادش نمی ره ولی تو ممکنه یادت بره چیزی که امروز داری همون آرزوی دیروزته
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/11/12ساعت 23:34 توسط del-koochik |
|
|
There are 4 things that you cannot recover چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست
سنگ بعد از این که پرتاب شد
دشنام .. بعد از این که گفته شد..
موقعیت .... بعد از این که از دست رفت
و زمان... بعد از این که گذشت و سپری شد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/11/12ساعت 23:27 توسط del-koochik |
|
|
in yeki az ahang haye shahryare man ham ahangesho dust dashtam, ham matne sheresh ro
با تو ام ای که نگاهت من رو با عشق آشنا کرد تو دلم حرم نفسهات٬ فصل سرما رو فنا کرد
تویی اون که تو وجودت نیمی از خودم رو دیدم با حضور عاشقونت به خود خودم رسیدم
با تو شادم٬ با تو مستم٬ دستت رو بزار تو دستم بی تو جون میدم به ظلمت٬ با تو عشق رو می پرستم
گم شدم تو شب چشمات٬ تو شدی فانوس راهم تو شدی ماه و ستاره٬ تو شب سرد و سیاهم
با حضورت می شه حس کرد٬ یه نفس بوی بهار رو می شه از لبهای تو چید٬ عطر باغ قصه ها رو
من مسافری غریبم٬ توی جاده ی نگاهت که چشام مثل قدم هات٬ تا ابد مونده به راهت
باورم کن که فقط تو٬ تویی معنای وجودم تو بیا تا غم دوریت٬ نره توی تار و پودم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/11/05ساعت 8:6 توسط del-koochik |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/11/02ساعت 5:45 توسط del-koochik |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/11/02ساعت 5:25 توسط del-koochik |
|
|
kash hamishe hame chiz oon joori k mikhastim bud kash hesadat ha va doroogh ha beine ma adama fasele nemindakht kash mifahmidim, dust dashtan dalil nemikhad, balke del mikhad kash toye donya, e'temad harfe aval ro mizad kash hich vaght dorooghi nabud kash adama gharde hamdigar o bishtar midunestan kash mifahmidim hich vaghte zendegi mahdoode va kash maa adamaa kheili chiza ro mifahmidim .......
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/09/27ساعت 19:52 توسط del-koochik |
|
|
تو نيستي كه ببيني
تو نيستي كه ببيني
تو نيستي كه ببيني چگونه مي گردد
هنوز نقش ترا از فراز گنبد كاج
تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/09/27ساعت 19:45 توسط del-koochik |
|
|
یه روز بهم گفت: «میخوام باهات دوست باشم؛ آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدمو گفتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام». یه روز دیگه بهم گفت: «میخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام». یه روز دیگه گفت: «میخوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه. بعد كه همه چیز روبراه شد تو هم بیا. آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم. فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام». یه روز تو نامهش نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا كردم. آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام». یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم. آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم: «آره میدونم. فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام». |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/09/25ساعت 6:33 توسط del-koochik |
|
|
چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه دیروز ما وقت نكردیم از او تشكر كنیم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/09/20ساعت 20:23 توسط del-koochik |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام
به وبلاگ del-koochik خوش آمدید. متنهایی رو که به نظرم قشنگ اومدن, گذاشتم تو وبلاگم. امیدوارم شما هم دوست داشته باشید. خوشحال می شم تظران شما رو هم بدونم. del-koochik |
| نوشته های پیشین |
|
88/04/01 - 88/04/31 87/03/01 - 87/03/31 87/02/01 - 87/02/31 87/01/01 - 87/01/31 86/12/01 - 86/12/29 86/11/01 - 86/11/30 86/09/01 - 86/09/30 86/08/01 - 86/08/30 86/07/01 - 86/07/30 |
| پیوندها |
|
دختر بدشانس مهناز کلبه ی با معرفتا آخرین باز مانده داستان های کوتاه من سحر نزدیک است شیطونک شکوه پسرک تنها پسر مجازی افکار پریشان لبخند عشق حرف هاي عاشقانه سبوی عشق تنهائی و دلتگی جیغ دل نوشت |
|
RSS
|