تبليغاتX
neveshtehaye del

 

دیوونتم...

+ نوشته شده در شنبه 1387/03/11ساعت 9:25 توسط del-koochik |

  

من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگينه اون ازغصه توست
يه دفعه مثل يه آهو توی صحراها رميدی
بس که چشم تو قشنگ بود گله گرگ رو نديدی
دل نبود توی دلم تورو گرگا نبينن
اونا با دندون تيز به کمينت نشينن
الهی من فدای تو چه کار کنم برای تو
اگه تو اين بيابونا خاری بره به پای تو
يه دفعه مثل پرنده قفس عشقو شکستی
پر زدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی
دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا
غروبا که تاريکه نريزن سرت کلاغا
نخوره سنگی به بالت
پرت نشه فکرو خيالت
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگينه اون از غصه توست

يه دفعه مثل يه گل رفتی تو دست خزون
سيل بارون و تگرگ ميومد از آسمون
بردمت تو گلخونه که نريزه رو سرت
که يه وقت خيس نشه يخ کنه بال و پرت
نشکنی زير تگرگ نريزه از توی برگ
من تموم قصه هام قصه توست
يه دفه مثل يه شمع داشتی خاموش مي شدی
اگه پروانه نبود تو فراموش می شدی
آره پروانه شدم که پرام سوخته شه
تا آتيش دل تو به دلم دوخته شه
که بسوزه پرو بالم که راحت شه خيالم
دارم از تو مينویسم تو که غم داره نگات
اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات

اونقده ميگم تا خسته شم
با عشق تو شکسته شم


 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/09ساعت 4:56 توسط del-koochik |

  

عشق, خودش خواهد آمد.

نمی توان از آن فرار کرد.

عشق خودش آهسته آهسته می آيد و در گوشه ای از قلب مهربانت

 آرام و بی صدا می نشيند.

و تو متوجه نخواهی بود و بعد ذره ذره قلبت را پر می کند.

 کم کم مثل ساقه ی "مهر گياه" در تمام جانت ميپيچد.

و ريشه می دواند, به طوری که بی آن نمی توانی تنفس کنی.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/02/29ساعت 8:23 توسط del-koochik |

 

 

خيلي سخته كه بغض داشته باشي اما نخواي كسي بفهمه...

خيلي سخته كه عزيزترين كست ازت بخواد فراموشش كني...

خيلي سخته كه روزه تولدت همه بهت تبريك بگن جز اوني كه فكر ميكني بخاطرش زنده ايي...

خيلي سخته كه غرورتو به خاطره يه نفر بشكني بعد بفهمي دوستت نداره...

خيلي سخته كه با آب خوردن بخواي بغضتو بفرستي پايين اما يه دفه اشك از چشات جاري بشه...

خيلي سخته كه كسي رو دوست داشته باشي اما ندونه...

خيلي سخته كه دوسش داشته باشي اما نتوني باهاش بموني...

خيلي سخته كه عشق رو از نگاه كسي بخوني اما نتونه بهت بگه...

خيلي سخته كه ازت بپرسه كه حاضري باهام بموني؟ و تو با اينكه آرزويي جز اين نداري, فقط به خاطره خودش مجبور باشي بگي نه...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/23ساعت 5:55 توسط del-koochik |

 

اگر دروغ رنگ داشت هر روز، شايد ده ها رنگين کمان در دهان ما نطفه ميبست و بيرنگی کمياب ترين چيزها بود.


اگر عشق، ارتفاع داشت من زمين را در زير پای خود داشتم و تو هيچگاه عزم صعود نميکردی. آنگاه شايد پرچم کهربايی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی.


اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ويران می کردند.


اگر براستی خواستن توانستن بود محال نبود وصال و عاشقان که هميشه خواهانند. هميشه می توانستند تنها نباشند.


اگر گناه وزن داشت, هيچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد.  تو از کوله بار سنگين خويش ناله می کردی و شايد من کمر شکسته ترين بودم.


اگر غرور نبود چشمهايمان به جای لبها سخن نمی گفتند و ما کلام دوستت دارم را در ميان نگاه های گهگاهمان جستجو نمی کرديم.

 

اگر ديوار نبود نزديک تر بوديم، همه وسعت دنيا يک خانه ميشد و تمام محتوای يک سفره سهم همه بود و هيچکس در پشت هيچ ناکجايی پنهان نميشد.


اگر ساعتها نبودند آزاد تر بوديم، با اولين خميازه به خواب ميرفتيم و هر عادت مکرر را در ميان بيست و چهار زندان حبس نمی کرديم.


اگر خواب حقيقت داشت , هميشه با تو در کنار آن ساحل سبز لبريز از ناباوری بودم , هيچ رنجی بدون گنج نبود. اما گنجها شايد بدون رنج بودند.


اگر همه ثروت داشتند, دلها سکه را بيش از خدا نمی پرستيدند و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديد, تا ديگری از سر جوانمردی بی ارزشترين سکه اش را نثار او کند. اما بی گمان صفا و سادگی ميمرد, اگر همه ثروت داشتند.

 

اگر مرگ نبود, همه کافر بودند و زندگی بی ارزشترين کالا بود. ترس نبود، زيبايی نبود. و خوبی هم شايد.


اگر عشق نبود, به کدامين بهانه می گريستيم و می خنديديم؟ کدام لحظه ناياب را انديشه مي کرديم؟ و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آورديم؟ آری!  بيگمان پيش از اينها مرده بوديم .

 

اگر عشق نبود, اگر کينه نبود, قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق می گذاشتند. من با دستانی که زخم خورده توست, گيسوان بلند تو را نوازش می کردم و تو سنگی را که من به شيشه ات زده بودم, به يادگار نگه ميداشتی. و ما پيمانه هايمان را در تمام شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان می نوشيديم.


اگر خداوند يک آرزوی انسان را برآورده می کرد , من بيگمان دوباره ديدن تو را آرزو می کردم و تو نيز هرگز نديدن مرا ... آنگاه نمي دانم براستی خداوند کداميک را ميپذيرفت؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/09ساعت 4:49 توسط del-koochik |

 

کسي درد خنديدنم را نفهميد

و از ريشه پوسيدنم را نفهميد

همان اول راه او از من جدا شد

که  بيراهه پيچيدنم را نفهميد

زمين و زمان پشت سر ميزد اما

کسي بر زمين خوردنم را نفهميد



چنان نرم و آهسته در خود شکستم

که حتي ترک خوردنم را هم نفهميد......

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/02/06ساعت 4:46 توسط del-koochik |

 

در روزگارهای قديم جزيره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات .

روزی به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير قايقهايشان کردند.

اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزس از جزيره روی آب نمانده بود عشق تصميم گرفت تا برای نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت که با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.

"
ثروت، مرا هم با خود می بری؟"

ثروت جواب داد:

"
نه نمی توانم. مفدار زيادی طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايی برای تو ندارم."

عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقی زيبا در حال رد شدن از جزيره بود کمک بخواهد.

"
غرور لطفاً به من کمک کن."

"
نمی توانم عشق. تو خيس شده ای و ممکن است قايقم را خراب کنی."



پس عشق از غم که در همان نزديکی بود درخواست کمک کرد.

"
غم لطفاً مرا با خود ببر."

"
آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم."

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدايی شنيد:

"
بيا اينجا عشق. من تو را با خود می برم."

صدای يک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگاميکه به خشکی رسيدند , ناجی به راه خود رفت.


عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مديون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسيد:

"
چه کسی به من کمک کرد؟"

دانش جواب داد: "او زمان بود."

"
زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"



دانش لبخندی زد و با دانايی جواب داد که:

"
چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند."

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/02ساعت 8:8 توسط del-koochik |

 

اين متن رو يه جا ديدم, گفتم شايد شما هم دوست داشته باشيد

 

 

با يه شكلات شروع شد ...

 

 من يه شكلات گذاشتم توی دستش... اون يه شكلات گذاشت توی دستم...

 

سرم رو بالا کردم... سرش رو بالا كرد...

 

ديد كه منو می شناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ...

 

گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ...

 

خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ...

 

گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم...

 

تا بهشت... تا جهنم...

 

تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ...

 

خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت میخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ...

 

نگاهم كرد... نگاهش كردم...

 

باور نمی كرد... می دونستم...

 

اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهميد...

 

گفت "بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ...

 

گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ...

 

هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من...

 

باز همديگه رو نگاه می كرديم... يعنی كه دوستيم... دوست دوست...

 

من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمويی هستی!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ...

 

می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم ميشه... می خوام تموم نشه... برای هميشه بمونه" ...

 

صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم...

 

گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی؟" ...

 

گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم" ...

 

و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...

 

يک ماه...

دو ماه...

سه ماه ...

هفت ماه ...

يک سال

و ....

 

من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته...

 

اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها...

 

ميگه "ميرم ، اما زود بر می گردم" ...

 

من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده...

 

يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت...

 

يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ...

يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت" ...

 

يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد...

 

خنديدم... می دونستم دوستی من تا نداره...

 

می دونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه...

 

خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد...

 

 

حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/02/01ساعت 7:9 توسط del-koochik |

 

در اين تاريکي و سرماي پهناور

در اين تنهايي و چشمهاي اشک آور

در اين بودن

در اين خفتن

در اين تنها تو را گفتن, تو را جستن

در اين چون اشک ناليدن، باريدن

و چون پروانه گرد شمع چرخيدن

در اين رفتن، در اين ديدن،

در اين تنها تو را چيدن، تو را بردن

و چون گل از درون ساقه خشکيدن ولي چيدن، تو را چيدن

تو را خواهم در اين دنيا

تو را ...... تنهاترين تنها .......

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/01/25ساعت 1:1 توسط del-koochik |

 

 می دانی که خيلی دوستت دارم ،

می دانم که نمی دانی بيش از عشق بر تو عاشقم....


می دانی که بدون تو زندگی برايم پوچ است ،

می دانم که نمی دانی بعد از تو ديگر زندگی وجود ندارد....

 

می دانی که بدون تو عاشقی برايم عذاب است ،

می دانم که نمی دانی بعد از تو ديگر قلبی نيست برای عاشق شدن....


می دانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برايم پر از درد و عذاب می شود ،

می دانم که نمی دانی بدون تو ديگر لحظه ای باقی نيست برای ادامه زندگی...



می دانی که همه فکر و زندگی من تو شده ای و تمام لحظه ها نام تو را در قلبم زمزمه می کنم ،

می دانم که نمی دانی از زندگی برايم عزيزتری ، زندگی در مقابل تو برايم کم است تو دنيای من شده ای...



می دانی که تو لايق اين قلب عاشق منی ،

می دانم که نمی دانی تو لايق تر از آن هستی که تصور می کنی!

 

می دانی که بدون تو من تنهای تنهايم ،

می دانم که نمی دانی آن زمان تنها تر از من ديگر تنهايی نيست!



می دانی که خيلی بيقرارم و انتظار می کشم که به تو برسم و تو را در آغوش خود بگيرم,

می دانم که نمی دانی از اين انتظار ديگر خسته و دلشکسته شده ام...



می دانی که از اين دوری و فاصله در بيشتر لحظه ها چشمانم خيس است ،

می دانم که نمی دانی ديگر در اعماق چشمانم اشکی نيست!



می دانی که آرزو دارم دستانت را بگيرم ، تو را در آغوش خود بفشارم ،  بر لبانت بوسه بزنم و به تنها آرزويم که رسيدن به تو می باشد برسم

 اما می دانم که نمی دانی تو همان آرزوی منی!  نمی دانی که بعد از تو به آن دنيا سفر خواهم کرد ،



می دانم و می دانم بعد از تو ديگر حتی مجالی برای نفس کشيدن نخواهد بود....

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/01/25ساعت 0:54 توسط del-koochik |

 

دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو اين قفس
تو اين غبار . تو اين سکوت
چه بی صدا . نفس نفس
 
از اين نامهربونی ها
دارم از غصه می ميرم
رفيق روز تنهايی
يه روز دستاتو می گيرم

تو اين شب گريه می تونی
پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد همخونه
چی ميشه عاشقم باشی

دوباره من دوباره تو
دوباره عشق دوباره ما
دو هم نفس دو هم زبون
دو همسفر دو همصدا

تو ای پايان تنهايی
پناه آخر من باش
تو اين شب مرگی پاييز
بهار باور من باش

بذار با مشرق چشمات
شبم روشنترين باشه
ميخوام آيينه ی خونه
با چشمات همنشين باشه

  

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/01/19ساعت 18:58 توسط del-koochik |

 

 

When a GIRL is quiet

Millions of things are running in her mind

 

وقتی يه دختر ساکته

ميليون ها فکر در سر داره

 

 

 

 

 When a GIRL is arguing

She is thinking deeply

  

وقتی يه دختر بحث نمی کنه

در فکر عميقی فرو رفته

 

 

 

 

When a GRIL looks at you with eyes full of questions

She is wondering how long you will be around

 

وقتی يه دختر با هزاران سوال در چشم به شما نگاه می کنه

نگران اين هست که تا کی شما با او هستيد

 

 

 

 

When a GIRL answers “I’m fine” after a few seconds

She is not at all fine

 

وقتی يه دختر بعد از چند دقيقه به شما ميگه که خوبم

يعنی واقعا" خوب نيست

 

 

 

 

When a GIRL stares at you

She is wondering why you are lying

  

وقتی يه دختر به شما خيره ميشه

در تعجب که چرا شما دروغ ميگيد

 

 

 

 

When a GIRL lays on your chest

She is wishing for you to be hers for ever

  

وقتی يه دختر به سينه ی شما تکيه ميده

در اين آرزو هست که شما برای هميشه مال اون باشيد

 

 

 

 

When a GIRL calls you everyday

She is seeking for your attention

 

وقتی يه دختر هر روز به شما زنگ ميزنه

به دنبال جلب توجه شماست

 

 

 

 

When a GIRL sms’s you everyday

She wants you to reply at least once

 

وقتی يه دختر هر روز به شما sms ميده

ميخواد که حداقل يک بار جواب داشته باشه

 

 

 

 

When a GIRL says I love you

She means it

 

وقتی يه دختر ميگه عاشق شماست

منظورش دقيقا" همينه

 

 

 

 

When a GIRL says that she can’t live without you

She has made up her mind that you are her future

 

وقتی يه دختر ميگه که بدون شما نميتونه زندگی کنه

اين رو در ذهنش داره که شما آينداش خواهيد بود

 

 

 

 

"When a GIRL says “I miss you

....No one in this world can miss you more than her

  

وقتی يه دختر ميگه دلش برای شما تنگ شده

هيچ کس در اين دنيا به اين اندازه دل تنگ شما نمی شه.....

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/12/18ساعت 23:53 توسط del-koochik |

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/11/26ساعت 22:31 توسط del-koochik |

 

قصه تو,قصه من, قصه تگرگ و شبنم
قصه برف و شراره
, قصه دشنه ومرحم
قصه من
, قصه تو, قصه تلخ دوباره
قصه پلنگ عاشق
, قصه صيد ستاره

خسته و دلگيرم از من درو باز کن به ستاره
يه نفس نوازشم کن بذار از شب گل بباره
چيزی تا گريه نمونده پر بغضه همه حرفام
منو با يه بوسه بشکن که سکوته همه دنيا

منو بشناسون دوباره به من و آينه و ديدار
منو تازه کن به بوسه منو دست گريه نسپار
يه ترانه از تو دور و يه ترانه به تو نزديک
پيش تو گم ميشم از تو ای غزلواره تاريک

 

 

  

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/22ساعت 4:26 توسط del-koochik |

 

عـشـق مـن, جـز غم دلواپسي نـيسـت
آخه قلـبـم مثل قـلـب کـســي نـيسـت

تو به تصويري
, چه کودکانـه دل باختـه اي
منو اونجوري که در بـاور خـود ساخته اي

تو به نقشي که چه دوره از من
عکـس ماهـه تـوي آب روشــن

تـوي رويــايـي
, مـثـل بــيــداري
تو مي خواي که ماه رو از برکه بياي برداري

من نه عمري پشت شيشه چون عروسک بودم
نـه کـه خـفـتـه بـيـن پــنـبـه هـا و پــولـــک بودم

من اگـر سـردار عـشــقـم يا کـه پـاک باخـتـه ام
ســرنوشــتم رو با دســتـهاي خــودم سـاخته ام

قـصـه ها گـذشـتـه بـر مـن تــا بـدونـم کـيسـتم
سر گذشتم هر چه بوده من پشيمـون نيـسـتم

يه زمان عاشــق و گـاهـي تـوي آغـوش هـوس
هـــر چـــه بــوده انــتــخــاب مـن بــوده و بــس


گاهي سرشار از حقيقت گاهي مغلوب گناه
هر چه هستم تو فقط من رو براي من بخواه

مــن اگـر مـريـم پـاکـم يـا کـه يـک گـيـاه هرز
عشق من بيا به باور هـاي مـن عـشـق بورز

من پر از احساسم
تو پر از احساسـي
مگه مي شه قلب منو نشناسي

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/11/20ساعت 11:37 توسط del-koochik |

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/11/19ساعت 23:21 توسط del-koochik |

 

بيا که تا نفسی هست يار هم باشيم

به غنچه های محبت بهار هم باشيم

 

خزان پيری ما می رسد ز راه ای دوست

بيا به موسم دی برگ و بار هم باشيم

 

چرا ز هم بگريزيم عطر مهر کجاست؟

چه جانفزاست اگر در جوار هم باشيم

 

خيال جمع پریشان مخواه و فتنه مکن

بيا که هم قدمِ روزگارِ هم باشيم

 

به روزهای سيه شمع جان بيفروزيم

چراغ روشن شب های تار هم باشيم

 

بيا به سازِ وفا بانگ عشق سر بدهيم

به نار مهر و صفا سازگار هم باشيم

 

چو دسته دسته کبوتر به بالِ هم بر پريم

چو خوشه خوشه ستاره کنار هم باشيم

 

به شادمانیِ هم بانگ شوق برداريم

چو لاله لحظه ء غم داغدار هم باشيم

 

شهاب وار ز منظومه ها جدا نشويم

چو اختران فلک در مدار هم باشيم

 

به يک قرار نماند جهان  دريغ مخور

بدين قرار بيا بيقرار هم  باشيم

 

چرا به جور بکوشيم و دل بيازاريم

که وقت ديدن هم شرمسار هم باشيم

 

سمند عمر شتابنده است و فرصت تنگ

بيا که تا نفسی هست يار هم باشيم

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/11/19ساعت 7:39 توسط del-koochik |

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/18ساعت 7:28 توسط del-koochik |

 

زندگی شاید لبخند زیبای کودکیم باشد....

 

شادی های وجودی بچگی هایم...

دوست داشتن های خالصانه و بی ریای یک خردسال...

 

دستان گرم و تقوای پدر...

 

عشق و ایمان زیبای مادر...

 

زندگی این بود...

 

این هست...

 

و همین خواهد بود

                          

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/15ساعت 20:36 توسط del-koochik |

 

آرزوهاتو رو یه کاغذ بنویس و یکی یکی از خدا بخواه.

خدا یادش نمی ره ولی تو ممکنه یادت بره چیزی که امروز داری همون آرزوی دیروزته

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/11/12ساعت 23:34 توسط del-koochik |

 

There are 4 things that you cannot recover

چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست


The stone... ...after the throw

سنگ بعد از این که پرتاب شد


The word... palavra... ...after it's said

دشنام .. بعد از این که گفته شد..


The occasion.... after the loss

موقعیت .... بعد از این که از دست رفت


and...The time.....after it's gone

و زمان... بعد از این که گذشت و سپری شد

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/11/12ساعت 23:27 توسط del-koochik |

in yeki az ahang haye shahryare

man ham ahangesho dust dashtam, ham matne sheresh ro 

 

با تو ام ای که نگاهت من رو با عشق آشنا کرد

تو دلم حرم نفسهات٬ فصل سرما رو فنا کرد

 

تویی اون که تو وجودت نیمی از خودم رو دیدم

با حضور عاشقونت به خود خودم رسیدم

 

با تو شادم٬ با تو مستم٬ دستت رو بزار تو دستم

بی تو جون میدم به ظلمت٬ با تو عشق رو می پرستم

 

گم شدم تو شب چشمات٬ تو شدی فانوس راهم

تو شدی ماه و ستاره٬ تو شب سرد و سیاهم

 

با حضورت می شه حس کرد٬ یه نفس بوی بهار رو

می شه از لبهای تو چید٬ عطر باغ قصه ها رو

 

من مسافری غریبم٬ توی جاده ی نگاهت

که چشام مثل قدم هات٬ تا ابد مونده به راهت

 

باورم کن که فقط تو٬ تویی معنای وجودم

تو بیا تا غم دوریت٬ نره توی تار و پودم

 

  

+ نوشته شده در جمعه 1386/11/05ساعت 8:6 توسط del-koochik |

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/02ساعت 5:45 توسط del-koochik |

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/02ساعت 5:25 توسط del-koochik |

 

kash hamishe hame chiz oon joori k mikhastim bud

kash hesadat ha va doroogh ha beine ma adama fasele nemindakht

kash mifahmidim, dust dashtan dalil nemikhad, balke del mikhad

kash toye donya, e'temad harfe aval ro mizad

kash hich vaght dorooghi nabud

kash adama gharde hamdigar o bishtar midunestan

kash mifahmidim hich vaghte zendegi mahdoode

va

kash maa adamaa kheili chiza ro mifahmidim

.......

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/09/27ساعت 19:52 توسط del-koochik |

 

تو نيستي كه ببيني
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است
چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست
چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است
هنوز پنجره باز است

 

تو نيستي كه ببيني
چگونه با ديوار
به مهرباني يك دوست از تو مي گويم
تو نيستي كه ببيني چگونه از ديوار
جواب مي شنوم
تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو
به روي هرچه دراین خانه ست
غبار سربي اندوه بال گسترده است
تو نيستي كه ببيني دل رميده من
بجز تو ياد همه چيز را رهاكرده است
غروب هاي غريب
در اين رواق نياز
پرنده ساكت و غمگين
ستاره بيمار است
دو چشم خسته من
در اين اميد عبث
دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است
تو نيستي كه ببيني

 

 تو نيستي كه ببيني چگونه مي گردد
نسيم روح تو در باغ بي جوانه من
چه نيمه شب ها كز پاره هاي ابر سپيد
به روي لوح سپهر
ترا چنانكه دلم خواسته است ساخته ام
چه نيمه شب ها وقتي كه ابر بازيگر
هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير
به چشم همزدني
ميان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب مي ماند
تنها به خواب مي ماند
چراغ ، آينه ، ديوار بي تو غمگينند

 

هنوز نقش ترا از فراز گنبد كاج
كنار باغچه
زير درخت ها لب حوض
درون آينه پاك آب مي نگرند
تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است
طنين شعر تو نگاه تو درترانه من

 

 تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري
درخت ها و چمن ها و شمعداني ها
به آن ترنم شيرين به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرند
تمام گنجشكان
كه درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا مي كنند

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/09/27ساعت 19:45 توسط del-koochik |

 

یه روز بهم گفت: «می‌خوام باهات دوست باشم؛ آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدمو گفتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام». یه روز دیگه بهم گفت: «می‌خوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام». یه روز دیگه گفت: «می‌خوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه. بعد كه همه چیز روبراه شد تو هم بیا. آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام». یه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا كردم. آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام». یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم. آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام».

حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/09/25ساعت 6:33 توسط del-koochik |

 

چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت  بده چرا كه دیروز ما وقت نكردیم از او تشكر كنیم  .
چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما را هدایت نمی  كرد چون امروز اطاعتش نكردیم . 
چی می شد اگه خدا  امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش  نبودیم . 
چی می شد دیگه هرگز شكو فا شدن گلی  را نمی دیدیم چرا كه وقتی خدا بارون فرستاده بود گله  كردیم . 
چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را  از ما دریغ می كرد چرا كه ما از محبت ورزیدن  به دیگران دریغ كردیم
چی می شد اگه خدا فردا كتاب  مقدسش را از ما می گرفت چرا كه امروز فرصت نكردیم  آنرا بخوانیم . 
چی می شد اگه خدا در خا نه  اش را می بست چون ما در قلبهای خود را بسته  ایم . 
چی می شد اگه خدا امروز به حرفهایمان گوش  نمی داد چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نكردیم .
چی می  شد اگه خدا خواسته هایمان را بی پاسخ می گذاشت چون  فراموشش كردیم
و چی می شد اگه...

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/09/20ساعت 20:23 توسط del-koochik |

گلدان روي ميز تنها 2 شاخه گل رز خشك شده دارد................ يادت هست؟!

اولين باري كه شاخه رز سرخي به من دادي نمي دانستم چرا،  اما دومين شاخه رز سرخي كه هديه دادي فهميدم چرا......................... و حالا مدت هاست كه تنها اين دو شاخه خشك شده مهمان گلدان قلبم شده اند........ يادش بخير!

+ نوشته شده در جمعه 1386/09/16ساعت 23:59 توسط del-koochik |

 

دختر بچه گیج گیج بود از اینهمه تناقض و حیرون مونده بود که کدوم یکی از حرف بزرگترا رو قبول کنه.

مثلا تا همین چند وقت پیش هر بار که دفتر نقاشیش رو خط خطی می کرد پدرش دعواش می کرد و میگفت که بابا جون خط کج نکش ! یادت باشه که همیشه خط صاف بکشی.

ولی امروز تو بیمارستان وقتی می دید که هر بار بقیه می گن که خط توی تلویزیونی که به مامانش وصل کرده بودند داره هر لحظه صاف و صاف تر می شه ، خط پیشونی پدر کج و کجتر می شد وبه همین خاطر از باباش پرسید:

بابا چرا ناراحتی؟ خط صاف که بد نیست؟ مگه خودت به من نمی گفتی که همیشه خط صاف بکش؟ حالا مامان هم داره خط صاف می کشه که!. پس چرا ناراحتی؟

گریه پدرش در اومد و رو به دختر گفت: دخترم این خطهارو خدا داره برای مامان می کشه .تازه بابا جون همیشه که خط کج بد نیست. لا اقل ایندفه خط کج خیلی خوبه . حالا برو از خدا بخواه که اون خطا رو کج کنه و گرنه دیگه مامانی رو نمیبینی.

دل دختر بچه هوری ریخت. اگه مامانی نباشه اونوقت من چیکار کنم!؟ به همین خاطر با همون زبون کودکی رو به خدا کرد و گفت: خدا جون من که سرازکار بابام در نمی یارم و حرفاش رو متوجه نمی شم.

تا حالا بهم می گفت که خط کج بده . ولی امروز می گه که خط کج خیلی خوبه. تازه بابا می گه که اگه تو تو اون تلویزیون یه خط کج نکشی من دیگه مامانم رو نمی بینم. خدایا برای توکه اینهمه چیز رو آفریدی. مثل فیل که خیلی بزرگه! حالا برات سخته که فقط یه خط کج ناقابل تو تلویزیون بکشی!؟

نه عزیزکم اصلا سخت نیست. بیا اینم یه خط کج خیلی بزرگ تو تلویزیون فقط به خاطر تو . و این خط کج رو به عنوان هدیه تولدت از من بپذیر!!! این حرفی بود که کودک همون لحظه شنید و نمی دونست که از کجا ، ولی شنید؛ و از فردای همون روز بود که هر بار مادرش به مناسبت روز تولد دختر بچه کیک تولد می پخت هر سال می دید که یه خط کج بزرگ رو کیک به اون کوچیکی افتاده.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/09ساعت 4:35 توسط del-koochik |